close
تبلیغات در اینترنت
داستان
loading...

مجله پی دی اس

داستان

آخرین ارسال های انجمن

داستانک زیبای سگ و قصاب

http://rozup.ir/up/parsds/Pictures/digar/gonagon/fun970.jpg

 

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید.
کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود «لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین». ۱۰ دلار همراه کاغذ بود.
قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت.
سگ هم کیسه را گرفت و رفت.
قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و به دنبال سگ راه افتاد.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید. با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد.

 

 

ادامه مطلب ...
نظرات () تاریخ : چهارشنبه 16 مرداد 1392 زمان : 20:14 بازدید : 132 نویسنده : بهراز

داستان زیبا و خواندنی یک دختربچه

http://rozup.ir/up/parsds/Pictures/tasvir24tir/fun1053.jpg

 

پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمینو زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و... خلاصه فریاد میزدم که دیدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید هی می پرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید...

 

 

ادامه مطلب ...
نظرات () تاریخ : چهارشنبه 02 مرداد 1392 زمان : 8:41 بازدید : 135 نویسنده : بهراز

داستانک زیبای سلطنت پادشاه دوراندیش !

http://rozup.ir/up/parsds/fun1026.jpg

 

 

مرد فقيري به شهري وارد شد، هنوز خورشيد طلوع نکرده بود و دروازه شهر باز نشده بود. پشت در نشست و منتظر شد، ساعتي بعد در را باز کردند، تا خواست وارد شهر شود، جمعي او را گرفتند و دست بسته به کاخ پادشاهي بردند، هر چه التماس کرد که مگر من چه کار کردم، جوابي نشنيد اما در کاخ ديد که او را بر تخت سلطنت نشاندند و همه به تعظيم و اکرام او بر خاستند و پوزش طلبيدند. چون علت ماجرا را پرسيد! گفتند: «هر سال در چنين روزي، ما پادشاه خويش را اين گونه انتخاب مي کنيم.» روزي با خود بر انديشيد که داستان پادشاهان پيش را بايد جست که چه شدند و کجا رفتند؟

ادامه مطلب ...
نظرات () تاریخ : شنبه 29 تير 1392 زمان : 22:16 بازدید : 89 نویسنده : بهراز

راز موفقیت از دیدگاه سقراط

راز موفقیت,راههای رسیدن به موفقیت

 

 مرد جوانی از سقراط پرسید راز موفقیت چیست.  سقراط به او گفت، "فردا به کنار نهر آب بیا تا راز موفّقیت را به تو بگویم."

صبح فردا مرد جوان مشتاقانه به کنار رود رفت. سقراط از او خواست که به سوی رودخانه او را همراهی کند.  جوان با او به راه افتاد.

ادامه مطلب ...
نظرات () تاریخ : پنجشنبه 27 تير 1392 زمان : 8:9 بازدید : 209 نویسنده : بهراز

شما محکوم به پیشرفت هستید

کسب موفقیت, ماهی تازه, پیشرفت کردن

قابل توجه کسانی که از مشکلات فرار میکنند خود را مجبور به پیشرفت کنید

ژاپنی ها عاشق ماهی تازه هستند. اما آب های اطراف ژاپن سالهاست که ماهی تازه ندارد.


بنابر این برای غذا رساندن به جمعیت ژاپن، قایق های ماهی گیری بزرگتر شدند و مسافت های


دورتری را پیمودند.

 

 

ادامه مطلب ...
نظرات () تاریخ : شنبه 08 تير 1392 زمان : 11:33 بازدید : 126 نویسنده : بهراز

قصه ی کودکانه

قصه کودکان,داستاهای کودکانه,قصه برای کودکان

 

همه پسته ها خندان و خوشحال بودن . برای همین خیلی راحت باز می شدن. اما یکی از پسته ها اخمو بود .

 

هیچ کس دوست نداشت پسته اخمو رو برداره . وقتی همه پسته ها تموم شدن، پسته اخمو تنها توی ظرف باقی مونده بود. بچه شکمو بلاخره دلش آب شد و پسته اخمو رو برداشت.

 

ادامه مطلب ...
نظرات () تاریخ : جمعه 31 خرداد 1392 زمان : 9:30 بازدید : 267 نویسنده : بهراز

داستانک زیبای احمق زرنگ

داستان,داستان آموزنده

شخص جواني گندم بر در آسياب برد که آرد نمايد. اتفاقا آسيابان مشغول کاري بود. آن شخص از فرصت استفاده کرد و از ساير جوال ها گندم بيرون مي آورد و در جوال خود مي ريخت.
آسيابان متوجه شد و گفت: اي احمق! چرا چنين مي کني؟
گفت: به جهت اين که احمق هستم.
گفت: اگر راست مي گويي چرا از جوال خود گندم بيرون نمي آوري و به جوال ديگران نمي ريزي؟
گفت: اکنون که چنين مي کنم يک احمق هستم و اگر چنان کنم دو احمق خواهم بود.

 مطايبات ملانصرالدين

نظرات () تاریخ : پنجشنبه 30 خرداد 1392 زمان : 14:5 بازدید : 76 نویسنده : بهراز

داستان عاشقانه معنای زیبا دوست داشتن

  داستان,داستانک,داستان کوتاه

خانواده بسیار فقیری بودند که در یک مزرعه و یک کلبه کوچک کنار مزرعه کار و زندگی می‌کردند، کلبه آنها نه اتاقی داشت و نه اسباب و اثاثیه ای. اعضای خانواده از برداشت محصولات...
خانواده بسیار فقیری بودند که در یک مزرعه و یک کلبه کوچک کنار مزرعه کار و زندگی می‌کردند، کلبه آنها نه اتاقی داشت و نه اسباب و اثاثیه ای. اعضای خانواده از برداشت محصولات مزرعه آنقدری گیرشان می‌آمد که فقط شکمشان را به سختی سیر کنند. اما یک سال بدون هیچ علتی، محصول کمی بیشتر از حد معمول بدست آمد، در نتیجه کمی بیش از نیازشان پول بدست آوردند…

ادامه مطلب ...
نظرات () تاریخ : دوشنبه 27 خرداد 1392 زمان : 17:4 بازدید : 89 نویسنده : بهراز

تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • موضوعات
  • سرگرمی

  • خانواده

  • سبک زندگی

  • خبری

  • فرهنگ و هنر

  • آشپزی

  • مد و زندگی

  • آرایش وزیبایی

  • مجله ی ورزشی

  • کامپیوتر و فناوری

  • مجله دانلود

  • روزانه

  • نظرسنجی
    به دلیل درخواست کاربران در نظر سنجی قبلی قالب ع.ض شد نظر شما در باره ی قالب جدید چیه ؟



    از کدام مطالب سایت رضایت کافی را دارید؟








    آمار سایت
  • کل مطالب : 931
  • کل نظرات : 41
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 135
  • آی پی امروز : 2
  • آی پی دیروز : 51
  • بازدید امروز : 62
  • باردید دیروز : 292
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 4
  • بازدید هفته : 62
  • بازدید ماه : 6,843
  • بازدید سال : 42,380
  • بازدید کلی : 540,479
  • کدهای اختصاصی